من به دستان خدا خیره شدم معجزه کرد

من به دستان خدا خیره شدم معجزه کرد

خدایا، من معنای حکمت و مصلحت را نمیدانم ولی خوب میدانم که تو معنای صبر و طاقت و دلهره و انتظار را میدانی...

لغتنامه ی ستیایی

بابا:بابا

مامان: ماما

ددر: دد

بگیر:بیگیر

بده: بیده

ماسین: ماشیت

کیف:کیپ

ستیا:سیتی

بابا جون: باجون

آقا جون: آجون

تاب :تاب تاب

آب بازی: آب بازی

پرنده: قوقو

چایی: چای

آب : آب

آش: آش

بیا : بوا

نی نی : نینی

عکس:عس

نون: نان

اومد:آمد

حسین: سین

دست : دست

گوش: گوش

پا : پا

بینی: بنی

چشم : چش

ادامه دارد....

اللهم صلی علی محمد و آل محمد

ماشالله لاحول و لا قوه الا بالله العلی العظیم

[ چهارشنبه 9 / 10 / 1394 ] [ 10:14 بعد از ظهر ] [ معصومه ] [موضوع : ] [ ]

ورودت به هفده ماهگی مبارک...دوستت دارم دخترکم

[ يکشنبه 8 / 9 / 1394 ] [ 0:22 قبل از ظهر ] [ معصومه ] [موضوع : ] [ ]
دوباره سلام

عکسهای تولد پایین تر بدون رمز

 

سلام....هرچند دیر اما استوار و با وفا

دوستان عزیز تر از جانم دوستتان دارم

دخترک نازنینم تمام وقت بی ارزش مرا با وجودش ناب کرده به گونه ای که من اصلا گاهی نمیدانم چند شنبه است...باورم نمیشود من که از تنهایی و بی کاری مینالیدم دیگر وقتی برای بیکاری ندارم و گاهی روزها میگذرد و من از خود غافلم.خدارو شکرررررررر

خدایا قسم میدمت به دامن بی بی رقیه...به آش نذری هر ساله که برای شادی روح بی بی میپزم دامن دوستانم رو سبز کن و وروجکهایی بهشون عطا کن تا از خودشون غافل شن.

دخترک من پا فراتر نهاده از یکسالگی و در شانزدهمین ماهگرد تولدش بسر میبره و میره بسوی هفده ماهه شدن...هنوز شیر مادر میخوره البته همراه غذا...نه تا دندون داره یه دندون آسیاب...راه میره...میدوء....و حرف میزنه

بازهم شکر خدای مهربانم که همه ی اینها در ید قدرتمند اوست و تا نمیخواست نمیشد.

دختر من دنیاش باباشه...

دختر من مودب و بسیار عاقله.بدون اجازه دست به اسباب بازی هاش نمیزنه

دختر من عاشق آب انبه و ماسته و ماکارونی

دختر من همه چیزو تقریبا میفهمه...هرکاری بگی انجام میده از آوردن کنترل تلویزیون برامون تا آوردن قاشق و لیوان توی سفره...خلاصه دنیای صورتی ما با فهم و شعور دخترکم رویایی شده...نصیب همه منتظرا الهی بشه.

و اینکه دخترم حرفایی میزنه در حد سن و سالش از قبیل::::

آب ....

ماس:::ماست

آب::: آب میوه

دو::: دوغ

بده....بگیر....نرو

آب با::: آب بازی

ماما

بابا

دا ::: دایی

عمو::: عمو

عمه ::: عمه

باباجون::: باجو

بئو ::: بیا

ددر::: ددر

کف::: کفش

ک::: کباب

و خیلی حرفای دیگه که یادم نیست همش

 
[ چهارشنبه 20 / 8 / 1394 ] [ 4:01 بعد از ظهر ] [ معصومه ] [موضوع : ] [ ]
تمام هستی من

تمام هستی من سلام،امروز که مینویسم بعد از یکسال درکیری با کارهای بچه داری تازه انگار وقت پیدا کرده ام به کاری جز تو بیندیشم...

مسخره است که میگویند عشق را معنا کن...تا تو هستی خودت هویت عشقی شیرینم.من آنچنان دیوانه وار میپرستمت که فقط بند آمدن این نفسهای من است که تو را از من خواهد گرفت،تو را بیمه کرده ام تورا گره زده ام به تک تک زبانه های آتش دامن بی بی رقیه که ضامنت خواهد بود.

تو بزرگ شدی و من خمیده و کوچک.تو جوان شدی و من پیر...برای تک تک یکسالی که تو نفس کشدیه ای من پلک هم نزده ام...من چشمانم را گاهی بسته ام که فقط تو را در پس پلکهایم ببینم نه اینکه بخوابم و راحت شوم.جانم،نجان شیرینم،جان مادر که فقط جان برای صدا زدنت لایق است،عاشقی را بیاموز از من که نفسهایت را میشمرم در روزهای عاشقیم

در روزهای آینده عکسهایت را میگذارم حتما برای دوستان عزیزم...

دایره لغاتت گسترده تر شده عزیزم...

آب...آب

بابا...بَ بَ

مامان...ماما

لالا...لالا

ددر...ددر

بوس...پَو

جیز...جیز

عاشقتم...عاقله قله

دایی...دا

تاب بازی...تا تا.

نازی....نا نا

کلک...کئک

نه...نه

دوتا....دوتا

دیگر به سادگی گام برمیداری،،،دس دسی میکنی،بوس میکنی بوس میفرستی،بای بای میکنی،ناز میکنی،الکی دستانت را روی چشمانت میگذاری و صدای گریه درمیآوری....و کلی شیرین کاری دیگر جان شیرینم 

در ضمن الان دیگر چهار دندان در فک پایین و دو دندان در فک بالا داری که کاملا رشد کرده اند عزیزم

[ سه شنبه 10 / 6 / 1394 ] [ 5:34 بعد از ظهر ] [ معصومه ] [موضوع : ] [ ]
تولد یکسالگیت مبارک جان شیرینم

الله خیر حافظا و هو ارحم الرحمین

اللهم صلی علی محمد و آل محمد

 

 

 

 
[ چهارشنبه 14 / 5 / 1394 ] [ 9:12 بعد از ظهر ] [ معصومه ] [موضوع : ] [ ]
پایانی شیرین

دخترک زیبارویم سلام،

میدانم که کوتاهی کرده ام در نوشتن وبلاگت ،اما تمام خاطراتت را جدا از تار و پودم و تک تک سلول هایم بر دفترت نگاشته ام...

محبوبم،،،معشوقم،،،

همسر عزیزتر از جانم،،،،عاشقانه هایم برای تو و تمام درد و رنج هایت و ایستادن هایت در پیچ و تاب زندگی به روی پاهایت ،تمام درد و رنج ها،مریضی ها،غصه هایت،به جان شیرینم،،،

دوستان عزیزتر از عزیززم

دوست داشتنتان را با نوشتن پیام و کامنت اثبات نمیکنم ،بلکه من با شما زندگی کرده ام ،من از سال ۹۱ وقتی در نی نی وبلاگ و نی نی سایت عضو شدم،عضوی از اعضای وجودم،همان قلبم را در این میان جا گذاشته ام که هرجا روم بازم میگرداند ،کوتاهی هایم را ببخشید سالتان نو،افکارتان نو،خوشی هایتان مستدام

دخترک شیرین زبانم ،ببخش مرا که قدر و منزلت سالی را که  تو را به آغوشم ارمغان داد ندانستم و بیهوده تلف کردم

ببخش مرا که پارسال در چنین روزی بی تابت بودم و حالا که دارمت گاهی خسته و تندخو میشوم

ببخش تنهایی ما گناه تو نیست و غربت ما را شریک شده ای

کودک من،تمام دار و ندارم،،،جان مادر میپرسمت عاشقانه در حدی که لحظه ای تاب جدایی ندارم از تو و بهترین موقعیت های کاریم را رد کردم،

ممنونم سال زیبایم،،،سالی نیکو بودی برایم،تو برایم هدیه های زیادی داشتی هم مادی هم معنوی اما سر فصل تمامان حضور دختزک وروجکی ست که تمام چمدان مسافرت عیدم را سرخ آبی کرده و جایی برای لباس هایم دیگر نیست!!!!! لباس های جورواجوری که  نفسم را حبس میکنن در سینه ی زخم خورده از روژگارم

ممنونم سال زیبایم که نشان دادی تحربه خوب است،تجربه پختگی ست...۹۳ عزیزم به من فهماندی که بعضی ها که گاهی دلن را میشکنند و ضزبه میخوری از آنها،هنوز سگشان می ارزد به برخی تازه به دوران رسیده ها!!!

ممنونم که پدرم مادرم برادرم همسرم و خانواده ی همسرم را همانگونه که سالم و سرحال تحویل گرفته بودی در خود چرخاندی به ۹۴ سپردی،،،،

ممنونم عزیزم که دخترکی برایم آوردی که با او مادر شدم ،با او تنها نیستم،با او همراه و همقدم دارم،با سرحالم،کیفم کوک است خدایا شکرت،،،

۹۴ عزیزم خوش آمدی،قول بده دست پر باشی از اتفاقات خیر و خوب،از سلامتی،از روشنی،از سرمایه،تحصیل،و برلیم کار بهتر به ارمغان بیاوری و پرستار مناسب برای دخترم،،،

دخترکم،چراغ کاشانه ی حقیرانه ی من و بابا...

من و بابا....صبورانه،عاشقانه،بی منت پشتت هستیم و خدا بی بهانه ،پناهت هست..خیالت راحت ،خاطرت جمع جانکم،بخور و بپوش و بازی کن و لذت ببر زمان بازنمیگردد تا بچگی کنی!!!!

سال نوی همگی دوستانم

دخترکم و همسرم

و خانواده هایمان مبارک باش انشالله

[ جمعه 29 / 12 / 1393 ] [ 2:35 بعد از ظهر ] [ معصومه ] [موضوع : ] [ ]
دندان دخترم

دخترکم در زادگاه مادریش دو دندان فک پایین را همزمان با هم درآورد،،،

روییدن دندان هایت در شش ماه و شانزده روزگی مبارکت و مبارکمان باشد،،،

فردا روزیست که به مناسبت جوانه زدن مروارید هایت جشن خواهیم گرفت،،،انشالله

[ چهارشنبه 22 / 11 / 1393 ] [ 10:14 بعد از ظهر ] [ معصومه ] [موضوع : ] [ ]
دخترم،محبوبم

سلام شیرین تر از جانم،دیگر وبلاگ ها،جایی برای نوشتن خاطرات بچه ها نیست،اینجا هم شده بازار چشم و هم چشمی ها،شده بازار سفره های رنگارنگ...دیگر به دلم نمینشیند اینجا بنویسم،قد کشیدن هایت را از قبل از بارداریم در سر رسیدهایم نوشته ام،همه چیزت را...د د...ن ن...با با...گفتن هایت را دوست دارم دخترک ۱۰ کیلویی من،،،قد کشیدنت را دوست دارم حالا که به ۷۰ رسیده ای ،من ۷۰ مو سپید کرده ام،ماشالله لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم،،،،

نیم سالگیت مبارک،واکسنت را که زدی شکر خدا تب نداشتی و بی حال نبودی،که توانستیم به مسافرت قم برویم و حالا هم در شهر مادری،در گذار و مهمانی هستیم،جانکم زنده باشی الهی

[ يکشنبه 12 / 11 / 1393 ] [ 9:13 قبل از ظهر ] [ معصومه ] [موضوع : ] [ ]
ببخش جانم

سلام جان شیرین مادر،،،،قلب

دیر آمدم،و وقتی هم که آمدم از پیشرفت هایت کم نوشتمخمیازه،میدانم،اماتو بهتر میدانی که تمام وقتم صرف ین شده که آرام باشی،آرام بخوابی و کمبودی نداشته باشی،دوست نارم تما وقتم را صرف وبلاگت کنم،من تمام خاطراتت را از بی بی چک اولم تا امروزت در دفترت یادداشت کرده ام،اما آمدم که بزرگ شدی نگویی بیوفا چقدر کم نوشته،دوست ندارم هر چه در زندگی مان میگذرد وبلاگی کنم،دوست دارم مطالب نو را نگاره کنم،جانکم در ماه پنجم زندگی ات تو نازترینم بطور کامل نشستیماچ،،،بدون کمک من،و در همان روزها سوار رورویک میشدی ما بسیار کم،اصلا بلد نبودی و فقط همه جای رورویک را به دهانت میگرفتی،،،اما اکنون که در اواخر ماه ششم زندگیت هستی ،بسیار کنجکاوانه رورویک را حرکت میدهی،تشویقالبته خیلی کم میگذارمت،تمام آنچه را که یادت میدهم یاد میگیری،دستت را میگیرم سرپا می ایستی،،،آیفن را خوب میشناسی و با جمله ی آیفن کو به آن مینگری،۱۴ دی پارسال.....برای اولین بر حضورت در سونوگرافی مشخص شد و پنج بهمن صدای قلبت را شنیدیم،وای چه حالی بود داشتنت،حالا یکسال گذشته و تو روروئک سوار شدی،،،، وقتی از خواب برمیخیزی و من را نمیبینی ،وقتی کلمه ی م م ما ما را میگویی دلم آشوب میشود و تا آغوشت نگیرم و در برم فشارت ندهم آرام نمیشوووم،وقتی به زور در گهواره بخواهم تکانت دهم میگویی بابا بابا ،،،،چون همیشه بابا در این مواقع نجاتت داده....و این خنده ذوقانه ی من و همسرم را بر می انگیزد،،،،،خنده

جانکم،،،،انقدر عکس در گوشی ها و لپ تاپ و تبلت داری که بخدا مانده ام کدام را لود کنم و برایت بگذارم،ولی در همین روزها بهترین هایشان را برایت میگذارم فقط وقت کافی ندارم، نمیدانم امشب چرا بیخوابی زد به سرم،اما تو در خواب نازهستی و من صدای نفس هایت را میشنوم.بغل

از تغییراتت دیگر چه بنویسم که آنقدر تغییر داشته ای و ننوشتم که جا مانده ام،،،از قهقهه هایت که دیگر با صدای بلند و نمکین است،یا از صداهای آقو،،،آآآآآ،،،ووووو،،،،،دیززززز،،،،،و جیغ هایت موقع بازی،،،،

از غلت زدن هایت به چپ و راست که مدام مرا درگیر تو کرده اند،،،از تلاشت برای چهار دست و پا رفتن یا از لثه های متورمت که دقیقا یک ماهست اذیتت میکنند و هنوز مرواریدهایت خود را نشان نداده اند،،،،

خدارا شکر که تو را دارم و برایت هزاران آرزو دارم.  بعضی وقتها آنقدر با پدرت رابطه ی خوبی داری که حسادت میکنم،اما خوشحالم که همسر فهمیده ای دارم و تو را آنقدر دوست دارد که من هم حسودی میکنم اما واقعا ذوق زده میشوم عشقش رابه تو میبینم،این روزها فقط در گهواره بازی میکنی و تابت میدهم خوابت که ببرد میکذارمت زمین چون تا بیدار شوی اکر در گهواره باشی ناراحت میشوی و گریه میکنیچشم

از هر طرف خانه پیدام شود گردنت ۱۸۰ درجه به سمتم میچرخد،،،از هر لحظه هم من را ببینی خنده های خوشگلی تحویلم میدهی،،،،هرچیزی که به محدوده ی دهانت نزدیک شود میخوری ،،،و من باید روزی چندبار جارو بکشم و چندبار اسباب بازی هایت را بشورم،

ترس ت از غریبه ها،،،البته ترس که نه،غریبگی کردن و ترس از جدایی از پدرو مادر که در این سن شایع است را به خوبی سپری کردی،و دیگر آنچنان غریبگی نمیکنی،هرچند راحت چهره های جدید را میشناسیو در برخورد با آنها سکوت اختیار میکنی و حسابی آرام میشوی،حتی صدا هم در نمیاوری.و من از این بابت که تو میتوانی تشخیص بدهی و میشناسب خوشحالم.

چند روزی به پایان نیم سالگیت مانده....من هم شاید نتوانم بیایم و بنویسم،تمام تمرکزم به توست و تربیت درستت،نمیخواهم که .......بگذریم.

منتظر واکسنت هستیم که بزنی و بگذرد و خیالمان راحت شود.دفعه ی قبل کمی تب داشتی و بی حال بودی،امیدوارم تکرار نشود.و برایت راحت باشد....

شاید بیایم و عکسهایت را بگذارم،شاید هم نتوانم،ولی دلیل بر فراموشب وبلاگت نیست.دوست دارم چند وقتی ،وبلاگت خلوت باشد.تا زمانیکه عکست را میگذارم تغییراتی محسوس در تو باشد،انشالله

دوستتداریم،،،،،شاید از وجودمان‌...خوراکمان،،،پوشاکمان کم کنیم،،‌،مطمئن باش کار به آنجا هم بکشد تو در ناز بزرگ خواهی شد به امید پروردگار،،،،،

وقتی دستانت دور گردن من است،این از هزاران تاج و تخت گرانبهاتر است.....

وقتی حس دختر داشتن در من جوانه میکند خدا میداند که چگونه میبوسمت که گاهی به اعتراض لپ من را در دهن میگیری تا عصبانیتت را به بوسه ی محکمم نشان دهی،،،دوستت دارم

عمر مادر،جان مادر،تمام دار و ندارم،تار و پودم....،.

 

 

[ دوشنبه 22 / 10 / 1393 ] [ 6:25 قبل از ظهر ] [ معصومه ] [موضوع : ] [ ]
مژده

مژده ای که مسیحا نفسی میآید. .......       که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید

 

 

 

فریبا جان میلاد قشنگ""""""" نفس جان.  """""" آنچنان مسرورم کرد که قابل وصف نیست،

برای ولادتش،،،حضورش،،،،سلامتش،،،،و سلامت خودت خدا را سپاسگزارم،،،،،

به امید دیدنش در رخت عروسی،،،، دوستتان داریم منو ستیا

[ شنبه 13 / 10 / 1393 ] [ 11:25 قبل از ظهر ] [ معصومه ] [موضوع : ] [ ]
ماه پنجم زندگی دخترکم

۵ ماه و ۱۵۱ روز و۳۶۲۳ ساعت و ۲۱۷۳۸۰ دقیقه و۱۳۰۴۲۹۰۰ ثانیه است که چراغ دلم ،چراغ خان ام، چراغ دنیایم روشن است،،، به تمام این ثانیه هاقسم میخورم و بر تمام این پنج ماه تمام دست میگذارم که تو را همانگونه که خدا به من ،ناب و پاک و مقدس هدیه داده ،همانگونه امانتش را روی چشمانم بپرورانم،،، 

دخترک آرزوها،،،شاپرک باغ سرنوشتم،،،تاروپودم!،،،،تاج سر بی سامانم 

میپرستمت بعداز خدا،،،،میسارمت اول و آخر به خدا

پنج ماه شدنت مبارک مبارک بر من ،همسرم و پدر ومادرم که گویی همه با تو زاده شدیم و بزرگ شدیم اکنون همه پنج ماهه ایم و به تازگی یاد گرفته ایم بنشینیم ما تو را در خونمان عجین کرده ایم

[ يکشنبه 7 / 10 / 1393 ] [ 3:47 بعد از ظهر ] [ معصومه ] [موضوع : ] [ ]
یلدای کوتاهم....ستیا ومن و پدر


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

آسان نبود بور نبودنت...اما نبودی...27 سال یلدا بی تو گذشته بود...اما امسال چون بودی خوش گذشت و زود



ادامه مطلب
[ دوشنبه 1 / 10 / 1393 ] [ 4:40 بعد از ظهر ] [ معصومه ] [موضوع : ] [ ]
خوشم میاد......

خوشم میاد انقدر جذبه دارم که حرفم به کرسی بشینه....

خوشم میاد همیشه خاصم...

خوشم میاد مردادی ام و همیشه پیروز...

خوشم میاد با اعتماد به نفسم همیشه رقبا از جاده  رقابت با من حذفن...

خوشم میاد من میتونم اونچه رو که میخوام چه دنیای مجازی چه دنیای واقعی به دست بیارم...

خوشم میاد دنیا به کامم باید باشه چون خدا با منه...

[ چهارشنبه 26 / 9 / 1393 ] [ 12:43 قبل از ظهر ] [ معصومه ] [موضوع : ] [ ]
عشق کوچکم اما ،،،سلطان بزرگ قلبم

1...اولین حضور و قربانی بریدن

2...حلیم نذری و ستیا

3...خانه ی عموی مادری و ستیا

 

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 24 / 9 / 1393 ] [ 10:47 قبل از ظهر ] [ معصومه ] [موضوع : ] [ ]
ما دختر داریمو عشق دنیا کف دستای ماست

 ...ما دختر داریمو عشق دنیا کف دستای ماست....

1...دنیای سرخ آبی

2...ستیا از درد لثه هویج خور میشود

3...ستیا یاد میگیره تا همه چی رو به دهن ببره

4...خواب ستیا

5...رورئک سواری ستیا

6...ستیا پیرن میپوشه


ادامه مطلب
[ جمعه 14 / 9 / 1393 ] [ 1:41 بعد از ظهر ] [ معصومه ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد